



ادامه مطلب
لینک ثابت | نوشته شده در ساعت 8:40 توسط : محمد
من نمیتوانم بخوابم
مگر بدانم که امیدی هست
من نیمی از شب را به آه کشیدن میگذرانم
و در لحظات اندکی هم که به خوابی کوتاه فرو میروم
غرق در اندوه می شوم
برای آن چشمها ، آن دستها و آن ...
برای ملاقات فردا ...
گلها شکفته اند
باز زمان نغمه سرایی فرا رسیده است ،
و تو ای کبوتر زیبای من که در شکاف صخره ها و پشت سنگ ها پنهان هستی
بیرون بیا و بگذار صدای شیرین تو را بشنوم و صورت زیبایت را ببینم ،
زیرا اکنون زمستان به پایان رسیده است ...
تو را به جای همه کسانی که نشناخته ام ، دوست می دارم
تو را به جای همه روزگارانی که نمی زیسته ام ، دوست می دارم ...
برای خاطر عطر نان گرم و برفی که آب می شود
و برای خاطر نخستین گلها .
تو را به خاطر دوست داشتن ، دوست می دارم
تو را به جای همه کسانی که دوست نمی دارم ، دوست می دارم
سپیده که سر بزند در این بیشه زار خزان زده ،
شاید دوباره گلی بروید
شبیه آنچه در بهار بوییدم ،
پس به نام زندگی هرگز مگو هرگز ...

کاش ميشد با تو بودن را نوشت
تا که زيبا را کشم بر هر چه زشت
کاش ميشد روي اين رنگين کمان
مي نوشتم تا ابد با من بمان 
کاش بودي تا دلم تنها نبود
تا اسير غصه فردا نبود
کاش بودي تا فقط باور کني
بي تو هرگز زندگي زيبا نبود

به او بگوييد دوستش دارم ::.. 
به او بگوييد دوستش دارم
با صدايي آهسته ،
آهسته تر از صداي بال پروانه ها
به او بگوييد دوستش دارم
با صدايي بلند ،
بلند تر از صداي پرواز کبوتران عاشق
به او بگوييد دوستش دارم
با هيچ صدايي،
چون فرياد دوستت دارم
نياز به صداي بلند يا کوتاه ندارد
فرياد دوستت دارم را
ميتوان با تپش يک قلب به تمام جهانيان رساند
پس بگذار بدون هيچ شرمي بگويم دوستت دارم.
دوستت دارم
فرداي ديروزت را رها کن
